♥♥♥فرشته های عاشق♥♥♥

♥♥♥گوش هایت رابگیر...اینجاسکوت گوش هاراکرمی کند♥♥♥

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

نوشته شده در پنج شنبه 11 اسفند 1393برچسب:,ساعت 1:57 توسط ♥نگین♥| |

سلام

اومدم خداحافظی کنم...

آخه شایدباورتون نشه ولی این هفته قراره عقدکنم و واقعاسرم شلوغ شده ازهمین الان چه برسه به وقتی که عقدکردم...

واسم دعاکنین که خوشبخت بشم...

یهوپیش اومداین جریان...خودمم باورم نمیشه بخدا...

5شنبه هم قراره نتایج کنکور روبزنن..وای نمیدونین تودلم چه بلواییه...

دوستتون دارم...

این خداحافظی نمیدونم چقدطول میکشه امامطمئن باشین که به یادتون هستم

شماهم منوفراموش نکنین

خــــــــــــــــــــــــــــدایــــــــــــــــا هــــــــ ـــــــــــر لــــــحـــــــــظـه تــــــــــــورا شــــــ ــــکـــــــــــر!!!!

نوشته شده در دو شنبه 18 شهريور 1392برچسب:,ساعت 12:47 توسط ♥نگین♥| |

سلام به عزیزای خودم

خیلی خوشحالم  که بازم اومدمخجالتی

اما...خونمون روعوض کردیمورفتیم یه محله دیگه

ازاونجاهم که مامانم کمردردداره باس خودم وسایلوبچینمو..بللللللللللللللللللللللللله...

به قول مامانم میگه ازالان بایدیادبگیری که من بعدا فحش نخورم...خنده

اماخداییش من همه چیم خوبه ها بدون اغراق بانویی ام واس خودمزبان درازی

خلاصه فعلابایدازخدمتتون مرخص بشم چندروزی نیستم امیدوارم فراموشم نکنینگریه

باااااااااااااااااابااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

نوشته شده در دو شنبه 28 مرداد 1392برچسب:,ساعت 14:37 توسط ♥نگین♥| |

 

هر کي اومد تو زندگيم..ميبردمش تا آسمون

امروز ميشد رفيق راه..فردا واسم بلاي جون

نميشه قلب عاشقو...بدست هر کسي سپرد

نميدونم بد مياورد..يا چوب سادگيشو خورد

هر چي که به سرم اومد..تقصير هيچکسي نبود

هر چي که بود پاي خودم...تو قصه هام کسي نبود

هيچکسي عاشقم نشد...هيشکي سراغم نيومد

جواب کار خودمه...هر چي بلا سرم اومد

تقصیر هيچ کسي نبود...هر چي که بود به پاي من

فقط تو بعد از اين نيا...ميون لحظه هاي من

رفاقتت مال خودت...منت نزار روي سرم

اين قصه ها تموم شده...ديگه نيا دورو برم…

 

نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد 1392برچسب:,ساعت 19:38 توسط ♥نگین♥| |

سلام سلام سلام
مرده شور این اینترنت وسرعتشوببرن...گریه
3ساعته میخوام انتخاب رشته کنم همش قطع میشه...اخم
سراسری قبول شدم ولی میگن اگه جندی شاپوردزفول قبول نشدی باس بری آزاد...متعجب
آخه یکی نیس بگه پولمون کجابود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بدرک اصن هرجاشد؛شد....
دعاکنین یه رشته خوب قبول شم...چشمک
اییییییییییییییییییییییشالا
راستی یه مردانگی کنین وبیاین عضوشین ومطلب بذارید
من خودم کامپیوترم خرابه,الان با لپ تاپ  داییم اومدم
بابایکم خاکی باشیدخب
مگه من دوستتون نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟به دادم برسیدخوبی تقصیر 

کمکم کنید...

 

نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد 1392برچسب:,ساعت 1:52 توسط ♥نگین♥| |

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسلامممممممممممممممممم

اصل حالتوووووووووووووووووووون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من اومدم دوبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررره 

منتظرم باشیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین....

بی تقصیربی تقصیر

 من نمیشه لینک کنم خواهشا گلای من خودتون لینک بکنینبوسه

نوشته شده در چهار شنبه 16 مرداد 1392برچسب:,ساعت 23:27 توسط ♥نگین♥| |

سلام سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

حال شــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای دیگه ایندفعه رکورد آپ نکردن طولانی روزدم

دم خودمو،خودتو،خودشو،خودمون گــــــــــــــــــــــــــــرم

نامردامیاین ونظرنمیدین ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالابه حسابتون برسم که کیف کنید...

مثل برق این چندماه گذشت...وقتی میگم برق اصلااغراق نیست ها،واقعامثل برق گذشت...

امتحانات ترم1ازنهم دی شروع شدن وهنوز4تادیگه دارم

ایشالا تا30دی تموم میشن

دعـــــــــــــــــاکنیدواسه آبجیتون...

دوستتون دارمــــــــــــــــــــ

بابای...

نوشته شده در پنج شنبه 21 دی 1391برچسب:,ساعت 13:54 توسط ♥نگین♥| |

انقدربغضهایم رافرودادم وخندیدم که خداهم باورش شد چیزی نیست

 

نوشته شده در پنج شنبه 21 دی 1391برچسب:,ساعت 13:38 توسط ♥نگین♥| |

یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم ؟



مهم فقط رسیدنه ، حتی اگه کم برسیم



یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه ؟



به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه ؟



یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم ؟



کاشکی بدونم چقـَدَر باید مکافات بکشم



یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه ؟



چرا تا حالا نشده ، شاید گناه من باشه



یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه ؟



هر کی برای اون یکی درست مثه فرشته شه



یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم ؟



یه خواب راحت بکنیم ، یه آه راحت بکشیم



یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ، دیوونت ؟



دوباره عاشقم بشه اون دل مثل رودخونت



یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت ؟



درست مثه تولدم ، درست مثه تولدت



یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه ؟



تکیه کلام تو بازم ، من میمیرم برات باشه ؟



یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگا کنه ؟



میگی نمیشه ولی من ، همش میگم خدا کنه



یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه ؟



یه چیزی بشکنه فقط ، اونم طلسم ما باشه

نوشته شده در پنج شنبه 21 دی 1391برچسب:,ساعت 13:35 توسط ♥نگین♥| |

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

وای خدامیدونیدچتدوقته نیومدم نت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حسابش ازدستم دررفته...........

چطورید؟دلـــــــــــــــــــــــــم واسه همتون شده یه فینگیلی

امسال یه سال مزخرفه بخدا

فکرشوبکنیدکلاس پیش دانشگاهی تجربی همون کلاس آزمایشگاه پارساله

ازکفش تاسقفش همش کاشی...

اصلایه وضعیتیه

ولی خب ساله آخره دیگه

ایشالا امسال کنکوربدم،قبول بشم....

دعاکنیدبراااااااااااااااااااااااااااااااااام

راستی من دیربه دیرآپ میکنم

دیگه خودتون ببخشید...

درضمن شرمنده اگه نمیام وبتون یانظرنمیدم یالینکتون نمیکنم

خودتون زحمتشوبکشیدپیلیز

خیلی پرروأم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

معذرت دیگه

دوستتون دارم

فعلا...

نوشته شده در جمعه 26 آبان 1391برچسب:,ساعت 16:49 توسط ♥نگین♥| |

عجب خدایی داریم

                    براحتی میتونه مچمون روبگیره....

                                                  ولی بجای اون دستمون رومی گیره...

نوشته شده در یک شنبه 26 شهريور 1391برچسب:,ساعت 16:34 توسط ♥نگین♥| |

 

سلام عزیزای خودم

حالتون چطوره؟

وای جاتون خالی،انقدمسافرت خوش گذشت بهم که حدوحدودنداره

هرچی بگم کم گفتم

سه خانواده بودیم،ماوخاله ام ومادربزرگ وداییام که یکیشون عقدکرده ویکیشون مجرده

اول رفتیم خرم آبادوازاونجارفتیم داران واصفهان وکاشان،قم،همدان،قمصر،خلاصه کلی شهررفتیم

8روزاونجابودیم ومثل برق گذشت واقعا

5شنبه رسیدیم دزفول،به محض اینکه واردخوزستان شدیم انقدهواگرم بودکه فکرکنم اولای راه جهنم روتجربه کردم

راستی بهتون گفته بودم که کنکورآزمایشی دادم...چندروزپیش رفتم نتایج رونگاه کردم

دیدم درکمال ناباوری مهندسی شیمی دزفول قبول شدم

رتبه ام هم166شد،خودمونیم هاخیلی هم بدنشدم ولی حیف که آزمایشی بود

خلاصه کلی خرکیف شدم

امروزصبح هم فهمیدم که1مهردبیرستان نمیریم نمیدونم چیشده،حالافرداته وتوی قضیه رودرمیارم

خونمون رومیخوایم عوض کنیم

ازاین خونه دیگه دلم زده بابا

وااااااااااااااااای چهارنبه وپنج شنبه جشن عروسی داریم

حالامن چــــــــــــــــــــــی بــــــــــــــپــــــــــــــــــــوشــــــــــــــــــم خداااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بایدبرم لباس بخرم اینجوری فایده نداره

ازاصفهان کلی چیزخریدم ها ولی بدردجشن عروسی نمیخورن

غریبه هم نیست دوماد،پسرعمه ی مامانه

خب سرتون رودردآوردم

چاکـــــــــــــــــرهمتون

راستی فکرنکنم دیگه تندتندآپ کنم

آخه درگیردرس واین چیزام

اگروقت شد100%میرسم خدمتتون

عاشـــــــــــــــــــــــــقـــــــــــــــــتـــــــــــــــونــــــــــــــــــــم

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

فعلا.......................

نوشته شده در جمعه 24 شهريور 1391برچسب:,ساعت 17:46 توسط ♥نگین♥| |

 

وای خداباورم نمیشه

 

کمتراز1ماه دیگه تابستون تموم میشه ودوباره بوی ماه مهر

 

یه خبردست اول که امروزبهم رسیدکه کاشکی نمیرسید

 

دوستم اس دادگفت معاونمونقراربوده بره تبریزولی ازترس جونش که یدفعه نخوادبعداز50سال جوون مرگ بشه نرفته اونجا

 

ترسیده زلزله بیادناقص بشه

 

آخـــــــــــــــــــــــــــه خدااااااااااااااایا اینم موقع بلای طبیعی فرستادن بودخب یانمیفرستادی یامیذاشتی 1ماه دیگه

 

راستی ایشالااگرخدابخوادچندروزدیگه میریم سفر

 

اوووووووووووووووونم کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مشهد

 

دعاکنین که حتمابریم

 

آخه من تاحالامشهدنرفتماگررفتم واسه همتون دعامیکنم

 

امسال خیلی خیلی بایددرس بخونم

 

شیفت ثابت هم که شدیم دیگه شده قوزبالاقوزبالاقوزبالاقوزوای حساب قوزاازدستم دررفت

 

خلاصه امسال هرکلاسی40نفرشده وهمه ی دبیرافرارکردن ازترس اینکه خدایی نکرده گلوشون پاره نشده یدفعه

 

بقول دوستم میگه اگه2نفرازمدرسه جیم بشن کی میفهمه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خدارحم کنه امسال بهمون

 

ولی خب ساله اخره وبقول داداشم امیرعلی بایدخوش بگذرونیموعادت کنیم

 

هــــــــــــــــــــــــــــــــی خدابدبخت وشدیم

 

بذارین واستون یه خاطره بگم که هیچوقت فراموشم نمیشه

(سال اول دبیرستان بودیم،یه دبیرداشتیم که واقعاسگ اخلاق بودیعنی اصلاغیرقابل تحمل بود،من موندم چطورتونستم 1سال باهاش دووم بیارم

 

اولاکه اصلابه خودش زحمت نمیداددرس بده فقط ازروی کتاب میخوند،ثانیامینشست یه گوشه ویکی روصدامیزدکه بیاددرس جواب بده اونم چی!!شیمی،یکی دیگه روهم صدامیزدازش بپرسه وبه هردوشون نمره میداد

 

امتحاناش هم درحدالمپیک سخت والبته مزخرف بودودرضمن من باهوش سرشارم تقریباهمه روکامل میگرفتم جزدوسه تاروکه گندزدم

 

چرت ترین امتحانم که همه گُه زدیم یه امتحانی بودکه فکرکنم بیشتربدرددانشگاهی هامیخورد

 

سه شنبه بود

 

جلسه قبل امتحان دادیمواین جلسه خواست برگه هاروبده،ماهم که میدونستیم خراب کردیم این یکی رو

 

تازه احمق میخواست درسی روکه امتحان گرفته روهم این جلسه بپرسه

 

یه فکری زدبه سرمون،زنگ تفریح بود،رفتیم همه روازتوحیاط جمع کردیم آوردیم توکلاس

 

درستگیره در کلاسمون مشکل داشت،وقتی می بست بایدبادعابازمیشد

 

اون روزشیما(فضولترین دخترکلاس)باتمام توانش در روبست که بایدمیشکوندنش که بازش کنن

 

بعدش دستگیره دروازجادرآوردیموپرتش کردیم توباغچه که اصلاپیداش نکنن

 

خلاصه زنگ کلاس خوردودبیرداشت میومد

 

فقط یه مشکل بودکه کلاسمون پنجره داشت ومیشدراحت ازش عبورکنی

 

دبیراومدوکلی بادرکلاس کلنجاررفت ولی فایده نداشت

 

ماهم مثل بچه های خوب که ازمون بعیدبودنشسته بودیم سرجامون

 

وای داشتم میمردم ازخنده

 

اومدزدتوپنجره وگفت که دروبازکنین،خنگول فکرکرده بود مادروگرفتیم

 

بهش گفتیم خانم ماهم گیرافتادیم وکلی آه وزاری کردیم

 

رفت به آقای زارع(مستخدم مدرسه)گفت ولی ازشانسمون رفته بودبیرون،برگشت گفت بایدصبرکنیم تاآقای زارع بیادپسرش هم رفته دانشگاه نیستش که بگیم اون بیاد

 

ماهم که خوشحال...انقدخرکیف شده بودیم که لااقل امروزنمره های درخشانمون رونمیبینیم که شایدبعدافرجی شدواغفالش کردیم که ایناروتاثیرنده واسه مستمر

 

که زدتوپنجره وگفت تاآقای زارع بیادمنم برگه هاتون رومیدم

 

وای که بدجوری حالمون گرفت،کلی التماس کردیم که امتحانش خیلی سخت بودو....ولی کو گوش شنوا،اصلاکلا کربود

 

همیشه امتحاناش از8نمره بودکه من گرفتم5.5

 

دوس داشتم بکشمش کنم بخدا

 

بالاخره پسرآقای زارع زودتراومدودروبازکرد،خوشتیپ بود(به چشم برادری البته)

 

خب دبیراومدداخل وخواست بپرسه که بهش گفتیم نیم ساعت دیگه زنگ میخوره واونم گذاشت درس بده وداشت مطالبوروی تخته وایت بردمینوشت

 

عصبانی بوداینجورلطف هاازش بعیدبود،مخصوصااینکه نخوادبپرسه

 

همه ساکت بودیم فقط صدای خودکارمیومد،که یهویکی ازبچه هامثلامیخواست یواش بگه

 

گفت آره بابانمیدونستم پسرش انقدجیگـــــــــــــــــــره(باپسرزارع بدبخت بود)

 

وای که ماداشتیم می پوکیدیم دیگه،خوددبیرم خندش گرفته بود،اولین باربودکه خندشودیدم

 

بالاخره انروزم کلادرس تعطیل شدیم

 

هردفعه یکی یادحرف شیدامیفتادو د بروکه رفتیم

واقعااونروزویادم نمیره،چقدزودگذشت اصلاانگارنه انگارکه3سال گذشته

 

خب ببخشیدسرتون رفت!!!!کجارفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

من برم بشینم پای تی وی که کُلداسپری شروع شده

فعلا...

نوشته شده در پنج شنبه 2 شهريور 1391برچسب:,ساعت 18:9 توسط ♥نگین♥| |

 سکـــــوت میکنم

بگذارحرفــــها آنقدر یکدیگر را بزننــــد ؛ تا بمیرنــــد ... !!!

 

نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1391برچسب:,ساعت 1:51 توسط ♥نگین♥| |


يک جايي مي رسد که آدم دست به خودکشـــي مي زند،
نــه اينــکه يک تــيغ بردارد رگــ...ش را بزنـــد...نــه!
قيـــد احســـاسش را مـــي زنـد.


نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1391برچسب:,ساعت 18:52 توسط ♥نگین♥| |

عشق هایت را مثل
کانال تلویزیون عوض می کنی
و افتخار می کنی،
که عشق برایت این چنین است !
و من می خندم …
به برنامه هایی که هیچکدام ،
ارزش دیدن ندارند . . .

نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391برچسب:,ساعت 19:27 توسط ♥نگین♥| |

إی روزِگــ ــار

مَن راهـ ـهای نَـرفته

بسیار دارَمـ

أمّــا با تو یــِکی زیـادی راهـ آمده ام !!



نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391برچسب:,ساعت 19:17 توسط ♥نگین♥| |

سلام

چطورین؟؟؟؟؟؟امروزحالم اساسی گرفته

زنگ زدم به دوستم گفت امسال شیفت ثابت شدیم،اونم چی؟؟؟؟؟؟؟صبـــــــــــــــــــــــــــح

وای خدابگم چیکارآموزش پرورش نکنه بااین بخشنامه هاش

بگیرم تک تکشون رولـــــــه کنم

آخه من موندم800دانش آموزروچطورمیخوان جاکنن تو15کلاس فسقلی

بازم شکرخدا این مدیرومعاون ترسناک میرن

من که میدونم بدترشون میان امسال

بازم شکرخداماپیش دانشگاهیم ودوروزآخرهفته تعطیلیم

خلاصه بدجور بی اعصابـــــــــــــــــم

لعـــــــــــــــــــــــنــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در دو شنبه 15 مرداد 1391برچسب:,ساعت 23:59 توسط ♥نگین♥| |


شيشه ي احساس مرا دست نزن
 
چندشم ميشود از لکه ي انگشت دروغ!
 
آنکه ميگفت که احساس مرا خوب مي فهمد
 
کو؟ کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت
...

نوشته شده در دو شنبه 9 مرداد 1391برچسب:,ساعت 19:35 توسط ♥نگین♥| |


اي کاش باور مي کرديم که … مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

اي کاش باور مي کرديم که … گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

اي کاش باور مي کرديم که … راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

اي کاش باور مي کرديم که … زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

اي کاش باور مي کرديم که … پول شخصيت نمي خرد

اي کاش باور مي کرديم که … تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

اي کاش باور مي کرديم که … خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

اي کاش باور مي کرديم که … چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

اي کاش باور مي کرديم که … اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

اي کاش باور مي کرديم که … وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

اي کاش باور مي کرديم که … هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

اي کاش باور مي کرديم که … زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

اي کاش باور مي کرديم که … فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

اي کاش باور مي کرديم که … آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

اي کاش باور مي کرديم که … لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

نوشته شده در دو شنبه 9 مرداد 1391برچسب:,ساعت 19:29 توسط ♥نگین♥| |


دوباره دلم بوي خاک مي خواد .... بوي چادر خاکي ... مست مي شي ... مست مست ....

اصلا تو اين مستيه است  که خيلي چيزها رو  مي فهمي .... آخ خدا ...

چه قدر خاک خورده شدي ! کجا رو نگاه مي کني با توام آره با تو  آره  با خودت خودم .. انقدر

روزگار با هام بازي  کرد که خودمو از اين بازي هاي تکراري بيرون کشيدم حتي ...حتي تو

مخيله ام هم نمي گنجيد که اينجوري همه چيز رو کنار بگذارم ...

دل کندن آسون نبود اما دل کندم از همه دنيا از ... اي دنيا اي دنيا ديگه  شناختمت ديگه

فهميدم چه قدر...... مي بيني چه قدر برام کوچيک شدي ! تو کوچيک شدي و من درد

کشيدم ... درد کشيدم و آه نگفتم ... تو نامردي کردي و من  به خودم پيچيدم ... تو دو رنگي

کردي و من يکرنگ بودم ...

ديگه تموم شد نقطه سر خط ! ديگه بازيچه ات نمي شم برو برو من و تو راهمون از هم

جداست ... به خاک نشستم و به خاک ماليدم ... برو مي خوام فقط بوي خاک بدم ... بعدشم

خدامی دونه...

 

نوشته شده در جمعه 6 مرداد 1391برچسب:,ساعت 18:45 توسط ♥نگین♥| |


امشب باز بي خوابي زده به سرم!!!نميدونم چرا؟يعني دقيق نميدونم!!

حال گرفته چون ياد كاراي اين يه مدت خودم افتادم كه چقدر مزخرف بوده اعصابم بهم ميريزه!!

ولي به يك سري چيزا رسيدم كه شايد خيليا موافق نباشن.شايد اگر جاي من بودن هم عقيده

 ميشدن باهام.ولي مهم نيست

من احمق بودم فكر ميكردم عاشقم.ولي نبودم.فقط يه واستگي شديد كه داشت كار ميداد

دستم خوب شد كه فهميدم خريت محض هست و تمومش كردم.

ولي به چه قيمتي!!به قيمت اشكاي ارزشمندم!!يا قلبم كه حالا ديگه مثل يه فرد عادي نيست!!

ومشكل پيدا كرده و اينها همگي از ارمغانات به قول بعضيا عشقه!!

يه تجربه بود ولي خيلي تلخ!!!

كاش از تجارب بقيه استفاده ميكردم و نميرفتم درونش!!!خيلي خوشحالم كه تموم كردم .و1

لحظه هم به برگشت فكر نميكنم.ولي اينكه خيلي چيزامو تو اين راه از دست دادم

وقتي بهشون فكر ميكنم قلبم به درد مياد و سرم گيج ميره.خيلي دردناكه!!!

اون داشت منو از خودم از اصالت وجوديم از خدام از زندگي عاديم دور ميكرد منو براي خودش

ميخواست در انحصار خودش و من از اسارت متنفرم

و مهم تر از همه اينكه من خيلي حدوحدودا برام مهم بود كه براش مهم نبود ميخاست ظاهر

سازي كنه ولي نميتونست خيلي صبر كردم ولي درست نشد و ديوار خواستها هر روز بزرگتر

ميشد و من هر روز افسرده تر و داغون تر از قبل

ولي فهميدم كه اشتباه بود و هرگز نبايستي جلو ميرفتم آواز دقل از دور خوش بودو از نزديك

افتضاح بود

ومن!!!حالا موندم با هزاران خاطره كه يادآوريش باعث عذابم ميشه ولي دوست داشتم

ميتونستم خودمو خفه كنم بخاطر اين حماقتم

ننميدونم چكار كردم درحق كي بدي كردم؟؟؟!!!!!!!!كيو مسخره كردم !!!!!!كه عاقبتم اين شد

ولي هرگز نميبخشم انتظارا و كارايي كه بخاطرش كردم.اون چي؟!!!فقط سواستفاده از من

احمق !!!از احساسم !!از جايگاهم!!

براي خودم متاسفم.يادم رفته بود كه ...

ولي افسوس گذشته خوردن فايده اي نداره

حالا من موندمو 1دنيا حسرت. حسرت اينكه كاش بيخيال ميشدم و نميرفتم سراغش و كاش

جوابشو نميدادم

ولي دريغا!!!خيلي دوست داشتم كسي بلندم ميكرد و ميگفت همه اينا 1خوابه!!!ميگفت دختر

بلند شو داري كابوس ميبيني ولي حقيقت محضي بيش نيست ومن ازش متنفرم

وحالا ديگه ننميتونم!!!اين يكي كاري بهم كرد كه ديگه پشت دستمو داغ بذارمو و از 7فرسخي

اين جريانات دوست داشتن نگذرم.

حالا ديگه از هر چي دوست داشتن و عشق براي خودم متنفرم.حالم از محبت كردنو دوست

داشتن كسي بهم ميخوره

لذت بردن از بازي دادن احساس ديگران در نقاب عشق اين تنها عنوانيه كه من ميتوننم براي اين

عشق و دوست داشتنها بذارم

وديگه اينكه فهميدم هيچ كس و هيچ چيز ارزش اونو نداره كه بخام خودمو بخاطرش نابود

كنم.خودخواه نبودم ولي از اين به بعد خودم رو مد نظر ميگيرمو بعد به بقيه فكر ميكنم.از هر

حس دوست داشتني احساس ترس ميكنم

من نبايد بخاطر بدست اوردن چيزي بهترينايي كه دارمو از دست بدم و ديگه حاضر نيستم بخاطر

احدي از عزيزانم از خانواده خوبم بگذرم.خيلي قدر نشناسم كه ميخاستم خانوادمو آزرده خاطر

كنم براي يه آدم كه فقط دنبال.....

من انتقام خودمو از اين دنياي كثيف ميگيرم.

به اين رسيدم كه ديگه دهقان فداكار نشم.زمونه دهقان بودن گذشته و ريزعلي هايي كه لباس

از تن خود زدودن تا ديگري رو نجات بدن توي اين دنيا جايي ندارن.اينجا رسم مردمونش بده و بايد

بد باشي تا بتوني بموني.اين راز بقاي آدميست در اين دنياي پوچ.ديگه دلسوزي نميكنم براي

احدي از خلق خدا كه آخرش به قيمت جون و سلامتي خودمو باباي عزيزم تموم بشه

هيچ كس لياقت اينو نداره كه من بخام بخاطرش از بابام و از خونوادم بگذرم.خيلي خوشحالم كه

زود به اين نتجه رسيدم.خيلي...

من نوعي ياد گرفتم كه نبايد باهر كسي مثل خودش

باشم و جواب خوبيو باخوبي و جواب بديو تاجايي كه ميتونم باخوبي ندم.

چون سوءاستفاده كردن از جواب خوب دادنم.خيلي هم سوء استفاده كردن سعي داشتم به

روي خودم نيارم تا شايد درست كنن خودشون رو ولي فايده اي نداشت

(این مطلب ازوب یکی ازدوستامه،درددل منم همینه بخدا)

 

نوشته شده در یک شنبه 1 مرداد 1391برچسب:,ساعت 18:15 توسط ♥نگین♥| |

سلام سلام

حالتون خووووووووووووووفه؟شرمنده این چندروزنتونستم بیام وتندتندآپ کنم،خب بایدبشینم درس بخونم

بالاخره سال دیگه کنکوردارمو...بایدقبول شم

چندتامطلب رومیخوام روشن کنم،خب اینه:

1.آقامن عاشق نیستم،نمیخوام عاشق باشم،دست ازسرکچل من بردارین،اصلاگُه توی هرچی عشقه(البته ازنوع عشقای بیخودی...خودتون ازمن واردترین میدونیدچی میگم)پرروپررواومده میگه بوووووووووووووووووق(به دلیل اینکه اون اول که خواستم وبلاگودرست کنم اون تیکه لعنتی روزدم ازبعضی حرفامجبورم صرف نظرکنم،وگرنه لوکی جون(لوکس بلاگ منظورمه)منوازوبلاگ خودم میشوته بیرون)آخه آدم بی بووق خجالت نمیکشی همچین پیشنهادی به من میدی؟نه خجالت نمیکشی؟باباحیاوشرم هم خوب چیزیه

بی کثافت،بی مرض،بی تربیته بی خونوادگی،هزارباربهش گفتم وقتی میخوای بامن حرف بزنی دهنتوببیند،خودتوموهای احمقت،خب این ازاین

وامــــــــــــــا

2.دیگه تواین وبلاگ شعرعاشقونه بی شعرعاشقونه،دیگه نمیخوام ازعشق وعاشقی واین چیزابگم،خوشم نمیاد

مثل قبل که میگفتم:مینویسم دوستت دارم،مینویسم قسم به سیاهی شب وسپیدی موهای پیرزنی که تمام عمرش رو روی زمین کارمیکرد دوستت دارم،مینویسم...اصلانمینویسم،دلم نمیخوادبنویسم به توچی!!!!!مگه فضولی...آدم بی ریخت(باشمانیستم ها خودش میدونه باکی ام)

3.بایدبگم که اسمم روازدخترهمیشه عاشق(نگین)به>>>>نگین تغییرمیدم واینکه بااحترامی که به تمام دوستای گلم دارم بایدبگم که اگرمیخواین نظربدین که توعاشق واقعی نیستی وگرنه این چیزارونمیگفتی وازاین حرفا،بایدبگم که من هم تلخیه عشقوچشیدم هم شیرینیشو،پس لطفامنوازتصمیمی که گرفتم منصرف نکنین،بازم معذرت ازهمه ی نفسا

3.خطاب به آقای نیمپه محترم،آقاسعیدی که اومده نظرداده پیش خودش مثلاواومده شمارشوگذاشته ودستورداده که بهم زنگ بزن،بایدبگم که نمیزنم تاچشت دربیاد،آخه ادم عاقل من بیام ازغرب زنگ بزنم به شرق بگم چن منه؟؟؟ها؟؟؟؟نه د بگو،والا قبلاتوخیابون وچت روم واینجورچیزانه تووبلاگ،خدارحم کنه والـ...درضمن انقدازاین افزایش بازدیدوتبلیغات نفرستین بخدامیمیرم تاپاکشون کنم،یکم رحم کنین خب

ودرآخرمیخوام بگم فاطی جون رسیدن بخیر،گفتمت میری سفرگیتارموباخودت نبر،حالاکه اومدی ن سرمیزنی نه چیزی

تازه سنتورم روهم پس نمیاری(منظورم همون گیتاره،خب حالا اشتباه املایی بود)

وفعلااین پست،ثابت میمونه تاروزی که...نمیدونم فعلا

دیگه سخنانم به پایان رسید

بازم ممنون ازهمه ی دوستای عزیزم

چاکرهمتووووووووووووووووووووووووونم

دوستتون دارم

راستی من دیگه کم میام نت،هرکدوم ازباوفاهاکه میتونه بیادومطلب بذاره تووبم بهم خبربده

ولی بازم بگم نه مطلب عاشقونه ها وگرنه گوشاشومیبرم

دیگه ازعــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــــــق بدم میادخدااااااااااااااا

بووووووووووووووس

تابعد.....

نوشته شده در یک شنبه 25 تير 1391برچسب:,ساعت 17:23 توسط ♥نگین♥| |


گاهی وقتا توی رابطه ها
نیازی نیست طرفت بهت بگه :
برو !
همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره
همین که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی
همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه
همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه
و همین که حضور دیگران توی زندگیش
پر رنگ تر از بودن تو باشه
هزار بار سنگین تر از
کلمه ی برو واست معنا پیدا میکنه
پس برو
قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی شی
!!!

نوشته شده در پنج شنبه 22 تير 1391برچسب:,ساعت 19:46 توسط ♥نگین♥| |

نوشته شده در شنبه 17 تير 1391برچسب:,ساعت 16:36 توسط ♥نگین♥| |

به چشم من نگاه نکن دوباره گريت مي گيره
  ساده بگم که عشق من بايد تو قلبت بميره
فاصله بين من و تو از اينجا تا آسموناست
خيلي عزيزي واسه من اما زمونه بي وفاست
براي اين در به دري تو بهترين گواهي
دروغ نگو که مي دونم تويي که چشم به راهي


نوشته شده در شنبه 17 تير 1391برچسب:,ساعت 16:29 توسط ♥نگین♥| |


پرده ها را بکش که دور شود، شعله هاي سپيده از تنمان

مگذار آفتاب سر برسد، پا کند توي کفش امشبمان

بعد از اينجا کجاست خوشبختي؟ در هياهوي سرد آدم ها!

دور کن دستمال حسرت را، از سر داغ و تشنه ي تبمان



بغض پشت حصار چشمانم،دارد از فرط غصه مي ترکد

خرد کن ساعتي که مي گذرد، اينچنين مثل آب از سرمان

پلک بر هم نمي گذارم تا، خواب از هم جدايمان نکند

پشت درها نشسته خورشيدي، که طمع مي کند به بسترمان



يک به يک هر ستاره مي افتد، توي گرداب تلخ عقربه ها

اين سه پيکان تيز مي چرخند، مي رسد عاقبت به نوبتمان

خسته ام مثل تنگ مفلوکي، از تکان هاي ماهي اش در آب

خسته ام از هجوم هر حرفي، به حريم سکوت و صحبتمان



مثل دود غليظ يک سيگار، بر تن اين اتاق مي پيچيم

از گسستن نگو، نگو وقتي، در هم آميخته هم و غممان

نه اميدي به بودنت دارم، نه دليلي براي ماندن تو

ترسم از درد تيشه هاست بر اين، ريشه هاي عميق و محکممان



درد يعني نبودنت وقتي، دو قدم آنطرف ترم باشي

مرگ يعني سکوت، وقتي حرف ، نشود جا به حجم خلوتمان

عشق ما نور بود، آتش بود، که سياهي گذاشت ديده شود

از سپيدي روز بيزارم، "دامن شعله هاي حسرتمان"



پرده ها را بکش اميدي نيست، به جهاني که سخت داد و .... گرفت

کل دنيا درست خواهد شد، از در آغوش هم نبودنمان!!!

شب به شب شانه کن اميدم را، گره اي بود اگر به باد بده

صبح آوار مي شود خورشيد، روي روياي ترد بودنمان


 

نوشته شده در شنبه 17 تير 1391برچسب:,ساعت 16:20 توسط ♥نگین♥| |

سلام خوجکل موجکلا

آخه چرازندگی اینجوریه؟اول خوب آدماروبه یه شرایطی عادت میده بعدمیزنه توکاسه وکوزه ی همه چی

آخه این رسمشه،این همه آدم عذاب بکشه بعدبیان بهش بگن حقته

نمیدونم چی بگم،واقعانمیدونم

ازهمه دلگیرم،ولی خب دیگران که مقصرنیستن،مقصرخودمم

لعنت به من واقعالعنت

دعاکنین بمیرم راحت شم،هرکی تامیرسه نصیحت میکنه

آخه شماچی میدونین اززندگیه من؟هان؟فک کردین بچه دبستانیم که هیچی حالیم نی؟

نخیر،میفهمم خوبم میفهمم

فقط بعضی وقتااحتیاج دارم که خودموبزنم به اون راه

درضمن

ازداداش سامانم،آبجی فاطی وفرزانه جون،ساراخوشکله وهمه وهمه ممنونم که تنهام نمیذارین،فدای همتون بشم(ببخشیداگراسم همه رونمیبرم،ذهنه دیگه مشغوله)

دوستون دارم خیلی زیاد

نوشته شده در شنبه 17 تير 1391برچسب:,ساعت 1:44 توسط ♥نگین♥| |


طاقت مياري رفتنم را مرد و مردانه؟

طاقت مياري بودنم را دور از اين خانه؟

اينکه مرا بسپاري از خود توي دستانش

دل خوش کني به روشنايي سرانجامش

طاقت مياري خنده هاي تلخ اين زن را

وقتي "بله " مي گويد و مي بخشد اين تن را

وقتي که مي بازد خودش را توي امضا ها

وقتي که دل مي بندد از اين پس به رويا ها

آيا لباسي را که دارم دوست ، مي پوشي؟

آيا براي خنده بالاجبار مي کوشي؟

مي خواهي از من دور باشي يا نمي خواهي؟

دستت به دستم مي کشد از عمد، گهگاهي؟

شب ها که من مي مانم و حسرت براي تو

کي مي فشارد بر خودش من را به جاي تو؟

اصوات پاشيده شده در اوج آغوشت

چيزي به جا مانده ست تا آن روز در گوشت؟

خاله زنک ها سوژه هاشان جووور خواهد شد

وقتي غذاهايم به يادت شوور خواهد شد

وقتي که مي پرسند "خوشبختي؟" و مي ميرم

وقتي از اين خوشبختي بي رحم دلگيرم

شايد بزايم بچه اي را که نمي خواهم

هر چند از درد تهي بودن نمي کاهم

نه ماه بار بغض و شيشه با خودم دارم

بر حاصلش اسم تو را شايد که بگذارم

وقتي صدايش مي کنم با لذتي مغموم

پر مي شود روحم از اين دلتنگي مسموم

شايد بپرسي حال و روزم را از اين و آن

شايد به يادت هم نيايد ديگر آن دوران

بعد از گذشت سال ها در کوچه اي خلوت

شايد گذر کرديم از هم نرم و بي صحبت

شايد به چشمت آشنا باشد نگاه من

و مکث کوتاهي کني آن سوي راه من

عمق خطوط زير چشمم حرف ها دارد

اين سالهايي که حرامم شد نمي آيد

طاقت مياري در مرور سال ها ترديد

ترس از خدايي که خودش از عشق مي ترسيد؟

طاقت بياري يا نه من طاقت نمي آرم

از احتمال و شايد اين شعر بيزارم

من را بگير آرام در آغوش و نجوا کن

طاقت نياور.....مثل من ، بنشين تماشا کن

نوشته شده در شنبه 17 تير 1391برچسب:,ساعت 1:40 توسط ♥نگین♥| |


اي کاش مثل هر خداحافظ اميدي بود....

اين خواب ها يعني خداحافظ بهار من

يعني بريدي، خسته اي از گيرو دار من

بين دو تا آيينه ماندي ، انعکاسي تلخ

از انتظارش، انتظارت،انتظار من

ديگر رهايت مي کنم تا باز برگردي

به دوره ي آرامش قبل از کنار من

از تو برايم خاطراتت، خنده هايت بس

شب هاي بي کابوس خالي از حصار من

بعد از تو بوي تند غربت مي دهد دستم

در چهارراه گلفروشان ديار من

هر جا قراري با تو بود و طعم آغوشي

مي سوزد از حسرت پس از اين روزگار من

تو روح جاري در مني که شعله مي ريزي

در گريه هاي بعد از اين بي اختيار من

اين اشک ها تنها اميدم بود وقتي عشق

مي خواست خاکستر کند دار و ندار من

اي کاش مثل هر خداحافظ اميدي بود

درحرف هايت.....آتش صبر و قرار من

خوشبخت باش و بي خيال حس و حالم باش

کاري ندارد عشق بعد از اين به کار من


 

نوشته شده در شنبه 17 تير 1391برچسب:,ساعت 1:16 توسط ♥نگین♥| |


Power By: LoxBlog.Com