♥♥♥فرشته های عاشق♥♥♥

♥♥♥حرفی ندارم..من حاضرم حتی جانم به لبم برسد،اگرتوجانم باشی...♥♥♥

 

روی نیمکت توی پارک نشسته بودیم.من سرم روی پات بود.داشتیم درباره ی آیندمون حرف می زدیم.

 

 

تو خندیدی و گفتی من نمیتونم بمونم. ولی تا من گریم گرفت با دست اشکامو پاک کردی وگفتی :

 

 

گریه نکن شوخی کردم.

 

 

ولی من همانطور گریه میکردم تا خوابم گرفت...

 

 

وقتی از خواب بیدار شدم تو واقعا رفته بودی...

 

 

نمی تونم ببخشمت...

 

 

شاید اگه نمی گفتی شوخی کردم جای بخشیدن بود...

ولی ...

 


 

نوشته شده در جمعه 05 اسفند 1390ساعت 01:43 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |

چرا خیلی از آدما عاشق می شه, ولی با اینکه می دونن به عشقشون نمی رسن, بازم بهش عشق ورزی می کنن؟ چرا خیلی از آدما عاشق می شن, ولی هیچ تلاشی برای رسیده به عشقشون نمی کنن؟ و میگن: بابا نمی شه! نمی ذارن!

و بخاطر تایید این حرفشون میگن: من آدمای اطرافمو می شناسم و می دونم این اجازه رو بهم نمی دن!

چرا؟؟؟

مگه آدما به جز قدرت تفکر و تصمیم گیری, قدرت ماورایی هم دارن که این حرفو می زنن؟

چرا آدما دیگه به خودشون, به قدرتشون هیچ اعتمادی ندارن؟ و باور ندارن که می تونن "هرکاری" که اراده کنن انجام بدن؟

آه...

ولی الان غم من اینه که آدما؛ "خودشون" نمی خوان اراده کنن که به عشقشون برسن!

می تونن ولی نمی خوان!

آیا واقعا اون عشقشونه؟ یا عادتشونه؟

چرا آدمِ طرف مقابلشون باید اشک بریزه ولی اونا ککشون نگزه؟ دریغ از یه دلِ

نرم و لطیف...

بیشتر ۀدمایی که ما اطرافمون می بینیم, آدمایین که عاشقن! عاشق واقعی! ولی طرف مقابلشون نمی خواد که به اونا برسه, نمی خواد که اونو مال خودش بکنه!

بیشتر آدمایی که ما اطرافمون می بینیم, آدم نیستن؛ یه جسم خستن, ولی پر انرژی! انرژی ای ناشی از ناراحتی و یا حتی عصبانیت

که می خوان به طرز مختلف خالیش کنن, ولی نمی تونن!

می خوان که قلبشونو از سینه دربیارن, تیکه تیکش کنن!

که:

چرا عاشق کسی شدن که نمی خواد بهشون برسه...!

نوشته شده در دوشنبه 01 اسفند 1390ساعت 19:35 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(1) |

 

تکه ای سیب در دهانم گذاشتم

 

ناگهان چشمان زیبایش در مقابلم پلک برهم زد

 

خیلی نزدیک بود... اما خیلی دور...

 

دلم لرزید!

 

یاد لبانش که حرف می زد و با چشمانش تا عمق چشمانم خیره شده بود افتادم

 

باز هم دلم لرزید...!

 

انگار دیگر دندان هایم توانایی خرد کردن سیب را نداشتند و سیب نجویده در گلویم فرو رفت. احساس خفگی و بغض داشتم!

 

آیا او دوستم داشت؟!

 

نمی دانم!

 

اگر دوستم داشت, هنوز هم در دلش جا دارم؟!

 

نمی دانم در دلش چه می گذرد!

 

فقط می دانم عاشق اویم.

 

عاشق نگاهش

 

عاشق رنگ عسلی چشم هایش...

کاش تا همیشه تنهایم نمی گذاشت...

نوشته شده در دوشنبه 01 اسفند 1390ساعت 19:29 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |

 

 

کاشکی چشمامو می بستم, کاشکی عاشقت نبودم, اما هستم...

کاش ندونی بی قرارم, کاش اصلا دوست نداشتم, اما دارم...

کاش ندونی که دلم واسه چشات پر می زنه, کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر می زنه

کاشکی بارون غمت, منو می برد...

کاش ندونی که نگاهم, خیره مونده به نگاهت, کاش ندونی که همیشه موندگارم چشم به راهت

کاشکی احساسم و عشقت, دیگه می مرد...

کاش گُلاتو می سوزوندمع کاش می رفتم نمی موندم, اما موندم...

کاش یکم بارون بگیره, کاش فراموشت کنم من, اما دیره...

کاش ندونی که دلم واسه چشات پر می زنه, کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر می زنه

کاشکی بارون غمت منو می برد...

کاش ندونی که نگاهم, خیره مونده به نگاهت, کاش ندونی که همیشه موندگارم چشم به راهت

کاشکی احساسم و عشقت, دیگه می مرد...

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 01 اسفند 1390ساعت 19:26 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |

 

به تو فکر می کنم

 

اشکهایم می ریزند

 


 

چشمان روحم به نگاهت گره خورده

 

جدا نمی شود

 


 

هنوز هم اگر صدایم را بخواهی

 

برایت آواز می خوانم

 

عاشقانه

 

و عاشقانه آن را تقدیم چشمان زیبا و قلب پاکت می کنم

 


 

باشد که در وجودت, ذره ای!

 

حتی به مساحت یک "یاد"

 

لانه کنم

 


 

از تو دورم

 

اما فقط کافیست قلب فرمان روای تو

 

به دل فرمان بردار من بگوید بخوان

 


 

اگر به دلت گوش بسپاری

 

در آن صدای حقیرم طنین انداز است

 

برای تو...

         دوستت دارم!

نوشته شده در دوشنبه 01 اسفند 1390ساعت 19:21 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |

از انتهاي خيالت تا هر كجا كه بروي ،

به هم ميرسيم
 

زمين بيهوده گرد نيست.

 

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن 1390ساعت 20:16 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |

اولش فکر نمیکردم که دلمو ببرده باشی     

                                             یا دلم گول چشای مشکیت رو خورده باشه

اما نه!گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد

                                             میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته

من خودم خوندم تو چشمات،یه کسی اینو نوشته

                                           میدونم که فرقی نداره واست عاشق بودن من

میدونم واست یکی شد بودن و نبودن من

                                           اما قلب من یه دریاست پر از موج و تلاطم

ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم

                                          آخ که چه لذتی داره نازه چشمات و کشیدن

رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

 

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن 1390ساعت 20:13 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |

یه اتاقی باشه گرمه گرم...

روشنه روشن...

توباشی منم باشم...

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید...

تو منو بغلم کنی که نترسم... که سردم نشه... که نلرزم...

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم...

با پاهات محکم منو گرفتی...

دوتا دستتم دورم حلقه کردی...

بهت میگم چشماتو میبندی؟؟؟؟

میگی آره بعد چشماتو میبندی...

بهت میگم برام قصه میگی؟؟؟تو گوشم؟؟؟

میگی آره بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن...

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچوقت تموم نمیشن...

میدونی؟میخوام رگ بزنم... رگ خودمو... مچ دست چ‍َپَمو...

یه حرکت سریع... یه ضربه عمیق... بلدی که؟؟

ولی تو نمیدونی میخوام رگمو بزنم...

تو چشاتو بستی... نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم...

نمیبینی که سریع میبرم...

نمیبینی که خون فواره میزنه... رو سنگای سفید...

نمیبینی که دستم میسوزه و لبمو گاز میگیرم که نگم آاااخ... که چشاتو باز نکنی و منو نبینی...

تو داری قصه میگی...

دستمو میذارم رو زانوم... خون میاد از دستم میریزه رو زانوم... و از زانوم میریزه رو سنگا...

قشنگِ مسیرِ حرکتش...

حیف که چشمات بسته است و نمیتونی ببینی...

تو بغلم کردی... می بینی که سرد شدم... محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم...

می بینی نا منظم نفس میکشم... تو دلت میگی آخی باز نفسش گرفت...

می بینی هرچی محکم تر بغلم میکنی سردتر میشم...

می بینی دیگه نفس نمیکشم...

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم... میدونی؟؟

من میترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن... از تنهایی مردن...

از خون دیدن... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...

مردن خوب بود آرومه آروم...

گریه نکن دیگه... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدی هاااااا...

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی...

گریه نکن دیگه خب... دلم میشکنه...

دلِ روح نازکِ... نشکونش خب؟؟؟


نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن 1390ساعت 19:12 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(1) |

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن 1390ساعت 18:56 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(1) |

www.pix2pix.org                     

من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این انتظارها و بی قراریها را دوست دارم
چونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بی قرارم، به عشق تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارم
به عشق تو نشسته ام در برابر غروب ، این غروب را با تمام تلخی هایش دوست دارم
من این نامهربانی هایت را دوست دارم ، هر چه سرد باشی با دلم، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم
من این بی محبتی هایت را دوست دارم ، هر چه عذابم دهی ، من آزار و اذیتهایت را دوست دارم
هر چه با دلم بازی کنی ، من این بازی را دوست دارم
مرا در به در کوچه پس کوچه های دلت کردی ، من این در به دری را دوست دارم
مرا نترسان از رفتنت ، مرا نرجان از شکستنت ، بهانه هم بگیری برایم ، بهانه هایت را دوست دارم
من این اشکهایی که میریزد از چشمانم را دوست دارم ، آن نگاه های سردت را دوست دارم
بی خیالی هایت را دوست دارم ، اینکه نمیایی به دیدارم هم بماند،غرورت را  نیز دوست دارم….
تو یک سو باشی و تمام غمهای دنیا هم همان سو، من تو را با تمام غمهایت دوست دارم….
هر چه بگویی دوست دارم ، هر چه باشی دوست دارم ، مرا دوست نداشته باشی ، من دوستت دارم
من این ابر بی باران را دوست دارم ، من این کویر خشک و بی جان را دوست دارم، این شاخه خشکیده و بی گل را دوست دارم ، من اینجا و آنجا همه جا را با تو دوست دارم….
من این شب زنده داری را دوست دارم
اگر با تو بودن خطا است و من گناهکار ،من گناه کردن را با تو دوست دارم…
بی مهری هایت به حساب دلم ، اشکهایم را که در می آوری نیز به حساب چشمانم من این حساب اشتباه را دوست دارم….

نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390ساعت 19:50 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران