♥♥♥فرشته های عاشق♥♥♥

♥♥♥حرفی ندارم..من حاضرم حتی جانم به لبم برسد،اگرتوجانم باشی...♥♥♥


شيشه ي احساس مرا دست نزن
 
چندشم ميشود از لکه ي انگشت دروغ!
 
آنکه ميگفت که احساس مرا خوب مي فهمد
 
کو؟ کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت
...

نوشته شده در دوشنبه 09 مرداد 1391ساعت 19:44 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |


اي کاش باور مي کرديم که … مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

اي کاش باور مي کرديم که … گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

اي کاش باور مي کرديم که … راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

اي کاش باور مي کرديم که … زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

اي کاش باور مي کرديم که … پول شخصيت نمي خرد

اي کاش باور مي کرديم که … تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

اي کاش باور مي کرديم که … خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

اي کاش باور مي کرديم که … چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

اي کاش باور مي کرديم که … اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

اي کاش باور مي کرديم که … وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

اي کاش باور مي کرديم که … هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

اي کاش باور مي کرديم که … زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

اي کاش باور مي کرديم که … فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

اي کاش باور مي کرديم که … آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

اي کاش باور مي کرديم که … لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

نوشته شده در دوشنبه 09 مرداد 1391ساعت 19:33 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(8) |


دوباره دلم بوي خاک مي خواد .... بوي چادر خاکي ... مست مي شي ... مست مست ....

اصلا تو اين مستيه است  که خيلي چيزها رو  مي فهمي .... آخ خدا ...

چه قدر خاک خورده شدي ! کجا رو نگاه مي کني با توام آره با تو  آره  با خودت خودم .. انقدر

روزگار با هام بازي  کرد که خودمو از اين بازي هاي تکراري بيرون کشيدم حتي ...حتي تو

مخيله ام هم نمي گنجيد که اينجوري همه چيز رو کنار بگذارم ...

دل کندن آسون نبود اما دل کندم از همه دنيا از ... اي دنيا اي دنيا ديگه  شناختمت ديگه

فهميدم چه قدر...... مي بيني چه قدر برام کوچيک شدي ! تو کوچيک شدي و من درد

کشيدم ... درد کشيدم و آه نگفتم ... تو نامردي کردي و من  به خودم پيچيدم ... تو دو رنگي

کردي و من يکرنگ بودم ...

ديگه تموم شد نقطه سر خط ! ديگه بازيچه ات نمي شم برو برو من و تو راهمون از هم

جداست ... به خاک نشستم و به خاک ماليدم ... برو مي خوام فقط بوي خاک بدم ... بعدشم

خدامی دونه...

 

نوشته شده در جمعه 06 مرداد 1391ساعت 18:51 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |


امشب باز بي خوابي زده به سرم!!!نميدونم چرا؟يعني دقيق نميدونم!!

حال گرفته چون ياد كاراي اين يه مدت خودم افتادم كه چقدر مزخرف بوده اعصابم بهم ميريزه!!

ولي به يك سري چيزا رسيدم كه شايد خيليا موافق نباشن.شايد اگر جاي من بودن هم عقيده

 ميشدن باهام.ولي مهم نيست

من احمق بودم فكر ميكردم عاشقم.ولي نبودم.فقط يه واستگي شديد كه داشت كار ميداد

دستم خوب شد كه فهميدم خريت محض هست و تمومش كردم.

ولي به چه قيمتي!!به قيمت اشكاي ارزشمندم!!يا قلبم كه حالا ديگه مثل يه فرد عادي نيست!!

ومشكل پيدا كرده و اينها همگي از ارمغانات به قول بعضيا عشقه!!

يه تجربه بود ولي خيلي تلخ!!!

كاش از تجارب بقيه استفاده ميكردم و نميرفتم درونش!!!خيلي خوشحالم كه تموم كردم .و1

لحظه هم به برگشت فكر نميكنم.ولي اينكه خيلي چيزامو تو اين راه از دست دادم

وقتي بهشون فكر ميكنم قلبم به درد مياد و سرم گيج ميره.خيلي دردناكه!!!

اون داشت منو از خودم از اصالت وجوديم از خدام از زندگي عاديم دور ميكرد منو براي خودش

ميخواست در انحصار خودش و من از اسارت متنفرم

و مهم تر از همه اينكه من خيلي حدوحدودا برام مهم بود كه براش مهم نبود ميخاست ظاهر

سازي كنه ولي نميتونست خيلي صبر كردم ولي درست نشد و ديوار خواستها هر روز بزرگتر

ميشد و من هر روز افسرده تر و داغون تر از قبل

ولي فهميدم كه اشتباه بود و هرگز نبايستي جلو ميرفتم آواز دقل از دور خوش بودو از نزديك

افتضاح بود

ومن!!!حالا موندم با هزاران خاطره كه يادآوريش باعث عذابم ميشه ولي دوست داشتم

ميتونستم خودمو خفه كنم بخاطر اين حماقتم

ننميدونم چكار كردم درحق كي بدي كردم؟؟؟!!!!!!!!كيو مسخره كردم !!!!!!كه عاقبتم اين شد

ولي هرگز نميبخشم انتظارا و كارايي كه بخاطرش كردم.اون چي؟!!!فقط سواستفاده از من

احمق !!!از احساسم !!از جايگاهم!!

براي خودم متاسفم.يادم رفته بود كه ...

ولي افسوس گذشته خوردن فايده اي نداره

حالا من موندمو 1دنيا حسرت. حسرت اينكه كاش بيخيال ميشدم و نميرفتم سراغش و كاش

جوابشو نميدادم

ولي دريغا!!!خيلي دوست داشتم كسي بلندم ميكرد و ميگفت همه اينا 1خوابه!!!ميگفت دختر

بلند شو داري كابوس ميبيني ولي حقيقت محضي بيش نيست ومن ازش متنفرم

وحالا ديگه ننميتونم!!!اين يكي كاري بهم كرد كه ديگه پشت دستمو داغ بذارمو و از 7فرسخي

اين جريانات دوست داشتن نگذرم.

حالا ديگه از هر چي دوست داشتن و عشق براي خودم متنفرم.حالم از محبت كردنو دوست

داشتن كسي بهم ميخوره

لذت بردن از بازي دادن احساس ديگران در نقاب عشق اين تنها عنوانيه كه من ميتوننم براي اين

عشق و دوست داشتنها بذارم

وديگه اينكه فهميدم هيچ كس و هيچ چيز ارزش اونو نداره كه بخام خودمو بخاطرش نابود

كنم.خودخواه نبودم ولي از اين به بعد خودم رو مد نظر ميگيرمو بعد به بقيه فكر ميكنم.از هر

حس دوست داشتني احساس ترس ميكنم

من نبايد بخاطر بدست اوردن چيزي بهترينايي كه دارمو از دست بدم و ديگه حاضر نيستم بخاطر

احدي از عزيزانم از خانواده خوبم بگذرم.خيلي قدر نشناسم كه ميخاستم خانوادمو آزرده خاطر

كنم براي يه آدم كه فقط دنبال.....

من انتقام خودمو از اين دنياي كثيف ميگيرم.

به اين رسيدم كه ديگه دهقان فداكار نشم.زمونه دهقان بودن گذشته و ريزعلي هايي كه لباس

از تن خود زدودن تا ديگري رو نجات بدن توي اين دنيا جايي ندارن.اينجا رسم مردمونش بده و بايد

بد باشي تا بتوني بموني.اين راز بقاي آدميست در اين دنياي پوچ.ديگه دلسوزي نميكنم براي

احدي از خلق خدا كه آخرش به قيمت جون و سلامتي خودمو باباي عزيزم تموم بشه

هيچ كس لياقت اينو نداره كه من بخام بخاطرش از بابام و از خونوادم بگذرم.خيلي خوشحالم كه

زود به اين نتجه رسيدم.خيلي...

من نوعي ياد گرفتم كه نبايد باهر كسي مثل خودش

باشم و جواب خوبيو باخوبي و جواب بديو تاجايي كه ميتونم باخوبي ندم.

چون سوءاستفاده كردن از جواب خوب دادنم.خيلي هم سوء استفاده كردن سعي داشتم به

روي خودم نيارم تا شايد درست كنن خودشون رو ولي فايده اي نداشت

(این مطلب ازوب یکی ازدوستامه،درددل منم همینه بخدا)

 

نوشته شده در یکشنبه 01 مرداد 1391ساعت 18:24 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |

سلام سلام

حالتون خووووووووووووووفه؟شرمنده این چندروزنتونستم بیام وتندتندآپ کنم،خب بایدبشینم درس بخونم

بالاخره سال دیگه کنکوردارمو...بایدقبول شم

چندتامطلب رومیخوام روشن کنم،خب اینه:

1.آقامن عاشق نیستم،نمیخوام عاشق باشم،دست ازسرکچل من بردارین،اصلاگُه توی هرچی عشقه(البته ازنوع عشقای بیخودی...خودتون ازمن واردترین میدونیدچی میگم)پرروپررواومده میگه بوووووووووووووووووق(به دلیل اینکه اون اول که خواستم وبلاگودرست کنم اون تیکه لعنتی روزدم ازبعضی حرفامجبورم صرف نظرکنم،وگرنه لوکی جون(لوکس بلاگ منظورمه)منوازوبلاگ خودم میشوته بیرون)آخه آدم بی بووق خجالت نمیکشی همچین پیشنهادی به من میدی؟نه خجالت نمیکشی؟باباحیاوشرم هم خوب چیزیه

بی کثافت،بی مرض،بی تربیته بی خونوادگی،هزارباربهش گفتم وقتی میخوای بامن حرف بزنی دهنتوببیند،خودتوموهای احمقت،خب این ازاین

وامــــــــــــــا

2.دیگه تواین وبلاگ شعرعاشقونه بی شعرعاشقونه،دیگه نمیخوام ازعشق وعاشقی واین چیزابگم،خوشم نمیاد

مثل قبل که میگفتم:مینویسم دوستت دارم،مینویسم قسم به سیاهی شب وسپیدی موهای پیرزنی که تمام عمرش رو روی زمین کارمیکرد دوستت دارم،مینویسم...اصلانمینویسم،دلم نمیخوادبنویسم به توچی!!!!!مگه فضولی...آدم بی ریخت(باشمانیستم ها خودش میدونه باکی ام)

3.بایدبگم که اسمم روازدخترهمیشه عاشق(نگین)به>>>>نگین تغییرمیدم واینکه بااحترامی که به تمام دوستای گلم دارم بایدبگم که اگرمیخواین نظربدین که توعاشق واقعی نیستی وگرنه این چیزارونمیگفتی وازاین حرفا،بایدبگم که من هم تلخیه عشقوچشیدم هم شیرینیشو،پس لطفامنوازتصمیمی که گرفتم منصرف نکنین،بازم معذرت ازهمه ی نفسا

3.خطاب به آقای نیمپه محترم،آقاسعیدی که اومده نظرداده پیش خودش مثلاواومده شمارشوگذاشته ودستورداده که بهم زنگ بزن،بایدبگم که نمیزنم تاچشت دربیاد،آخه ادم عاقل من بیام ازغرب زنگ بزنم به شرق بگم چن منه؟؟؟ها؟؟؟؟نه د بگو،والا قبلاتوخیابون وچت روم واینجورچیزانه تووبلاگ،خدارحم کنه والـ...درضمن انقدازاین افزایش بازدیدوتبلیغات نفرستین بخدامیمیرم تاپاکشون کنم،یکم رحم کنین خب

ودرآخرمیخوام بگم فاطی جون رسیدن بخیر،گفتمت میری سفرگیتارموباخودت نبر،حالاکه اومدی ن سرمیزنی نه چیزی

تازه سنتورم روهم پس نمیاری(منظورم همون گیتاره،خب حالا اشتباه املایی بود)

وفعلااین پست،ثابت میمونه تاروزی که...نمیدونم فعلا

دیگه سخنانم به پایان رسید

بازم ممنون ازهمه ی دوستای عزیزم

چاکرهمتووووووووووووووووووووووووونم

دوستتون دارم

راستی من دیگه کم میام نت،هرکدوم ازباوفاهاکه میتونه بیادومطلب بذاره تووبم بهم خبربده

ولی بازم بگم نه مطلب عاشقونه ها وگرنه گوشاشومیبرم

دیگه ازعــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــــــق بدم میادخدااااااااااااااا

بووووووووووووووس

تابعد.....

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر 1391ساعت 17:55 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |


گاهی وقتا توی رابطه ها
نیازی نیست طرفت بهت بگه :
برو !
همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره
همین که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی
همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه
همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه
و همین که حضور دیگران توی زندگیش
پر رنگ تر از بودن تو باشه
هزار بار سنگین تر از
کلمه ی برو واست معنا پیدا میکنه
پس برو
قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی شی
!!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 تیر 1391ساعت 20:02 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |

نوشته شده در شنبه 17 تیر 1391ساعت 16:42 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(1) |

به چشم من نگاه نکن دوباره گريت مي گيره
  ساده بگم که عشق من بايد تو قلبت بميره
فاصله بين من و تو از اينجا تا آسموناست
خيلي عزيزي واسه من اما زمونه بي وفاست
براي اين در به دري تو بهترين گواهي
دروغ نگو که مي دونم تويي که چشم به راهي


نوشته شده در شنبه 17 تیر 1391ساعت 16:35 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(3) |


پرده ها را بکش که دور شود، شعله هاي سپيده از تنمان

مگذار آفتاب سر برسد، پا کند توي کفش امشبمان

بعد از اينجا کجاست خوشبختي؟ در هياهوي سرد آدم ها!

دور کن دستمال حسرت را، از سر داغ و تشنه ي تبمان



بغض پشت حصار چشمانم،دارد از فرط غصه مي ترکد

خرد کن ساعتي که مي گذرد، اينچنين مثل آب از سرمان

پلک بر هم نمي گذارم تا، خواب از هم جدايمان نکند

پشت درها نشسته خورشيدي، که طمع مي کند به بسترمان



يک به يک هر ستاره مي افتد، توي گرداب تلخ عقربه ها

اين سه پيکان تيز مي چرخند، مي رسد عاقبت به نوبتمان

خسته ام مثل تنگ مفلوکي، از تکان هاي ماهي اش در آب

خسته ام از هجوم هر حرفي، به حريم سکوت و صحبتمان



مثل دود غليظ يک سيگار، بر تن اين اتاق مي پيچيم

از گسستن نگو، نگو وقتي، در هم آميخته هم و غممان

نه اميدي به بودنت دارم، نه دليلي براي ماندن تو

ترسم از درد تيشه هاست بر اين، ريشه هاي عميق و محکممان



درد يعني نبودنت وقتي، دو قدم آنطرف ترم باشي

مرگ يعني سکوت، وقتي حرف ، نشود جا به حجم خلوتمان

عشق ما نور بود، آتش بود، که سياهي گذاشت ديده شود

از سپيدي روز بيزارم، "دامن شعله هاي حسرتمان"



پرده ها را بکش اميدي نيست، به جهاني که سخت داد و .... گرفت

کل دنيا درست خواهد شد، از در آغوش هم نبودنمان!!!

شب به شب شانه کن اميدم را، گره اي بود اگر به باد بده

صبح آوار مي شود خورشيد، روي روياي ترد بودنمان


 

نوشته شده در شنبه 17 تیر 1391ساعت 16:27 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(2) |

سلام خوجکل موجکلا

آخه چرازندگی اینجوریه؟اول خوب آدماروبه یه شرایطی عادت میده بعدمیزنه توکاسه وکوزه ی همه چی

آخه این رسمشه،این همه آدم عذاب بکشه بعدبیان بهش بگن حقته

نمیدونم چی بگم،واقعانمیدونم

ازهمه دلگیرم،ولی خب دیگران که مقصرنیستن،مقصرخودمم

لعنت به من واقعالعنت

دعاکنین بمیرم راحت شم،هرکی تامیرسه نصیحت میکنه

آخه شماچی میدونین اززندگیه من؟هان؟فک کردین بچه دبستانیم که هیچی حالیم نی؟

نخیر،میفهمم خوبم میفهمم

فقط بعضی وقتااحتیاج دارم که خودموبزنم به اون راه

درضمن

ازداداش سامانم،آبجی فاطی وفرزانه جون،ساراخوشکله وهمه وهمه ممنونم که تنهام نمیذارین،فدای همتون بشم(ببخشیداگراسم همه رونمیبرم،ذهنه دیگه مشغوله)

دوستون دارم خیلی زیاد

نوشته شده در شنبه 17 تیر 1391ساعت 00:54 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران