♥♥♥فرشته های عاشق♥♥♥

♥♥♥حرفی ندارم..من حاضرم حتی جانم به لبم برسد،اگرتوجانم باشی...♥♥♥

میدونے פֿـیلی سפֿـتـــهـ کسیــ رو دوستــ ـدآشتــــهـ باشے

ولے ندونے اونمـ دوسِتداره یا نهـ...

ولے با رفتــــآرشـ دیوونتـ کنهـ... همشـ تو خواب و خیـــآل به فکر ایـטּ

باشی که دوسـتشـ داشتهـ باشے یا نهـ

نوشته شده در پنج‌شنبه 08 تیر 1391ساعت 17:07 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |


مي روم اما بدان يک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

مي روم با زخم هـــــايي مانده از يک سال سرد

آن همه برفي که آمـــــد آشـــــــيانم را شکست

مي روم اما نگويــــــــي بي وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سايه هــــا ديگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتي : يادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روي باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ويران کـــردنم اما عجيب و ســــــاده بود

روي جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

نوشته شده در پنج‌شنبه 08 تیر 1391ساعت 16:52 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |

تاکی میخوای باقلب من بازی کنی؟هان؟خب بگو

چیه میترسی بهت بگن بچه؟یامیترسی قلبموبشکنی وتنبیه بشی؟

فقط بهم یه زمان بده

چه کوتاه باشه چه بلند

فقط بگوتاکی؟

میخوام بدونم،لااقل این حق روکه دارم

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 08 تیر 1391ساعت 16:44 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(1) |

سلام به همه

هی خداااااااااااااااااااااااا........

آخه چی بگم؟؟؟؟؟

اینهمه درس بخون اونوقت معدلت بشه...

ولی بالاخره این نوشته روتوکارنامه دیدم(فارغ التحصیل)

بازم شکرخدا

لااله الا الله ازدست این معاون ومدیر

رفتم واسه ثبت نام میگه بروبافرم مدرسه بیا

آخه باباناسلامتی گفتیم میریم پیش دانشگاهی که ازاین فرم مدرسه رهابشیم،آخرش شانس ماگذاشتنش سال چهارم که بازم بشیم دختردبیرستانی

دیگه حالم داره ازاین دبیرستان بهم میخوره

خب باامسالی که درپیش دارم میشه4سال که دارم بااین مدیرومعاون سرمیکنم

باورتون میشه امروزبافرم مدرسه رفتم تاچشاش دربیاد

البته چادرزدم،آخه کسی ببینه نمیگه این دختره چقدبچه مثبته

ضایعه بخدا

ولی خب بهرحال نشدکه لهش کنماگرمیشدچی میشد

امسال اصلاحوصله کلاس ملاس تابستونی ندارم

فقط هنرکنم واسه کنکورآزمایشی بخونم هرچندبی ربطه ولی بهترازوقت تلف کردنه

تاااااااااااااااااااااااااااااااازه ممکنه برم قلم چی یاگزینه دو

هرکس یه چیزمیگه یکی میگه بروگزینه دو،یکی میگه بروقلم چی،آخرش فازونول مغزم قاطی میشه باورکنین

راستی یه گله دارم ازبعضیا...نه ولش کن

خب من برم وقتموجای دیگه تلف کنم

میمیریم تاامتحانات تموم بشه وتابستون بیادوقتی هم که اومدنمیدونی چیکارکنی

بعضی وقتاجوگیرمیشم وآرزومیکنم زودترمهربیاد

میزنه به سرم دیگه

ازگرمای زیاده شهرمونه دیگه،شمالی ها واسه خودشون بادوبارون دارن مااینجامردیم ازبس گردوخاک بخوریم

خوبه دیگه واسه ماخوزستانیاشده عادت،دیگه عین خیالمون که گردوخاکه

واقعانامردیه،یه روزتهران گردوغباربیادزمین وزمان رومی دوزن بهم که خدایی نکرده کسی مریض نشه

اونوقت بی اینکه شکرخدابکنن میگن واااااای مردیم بااین همه برفو بارون

بخداقدرنمیدونین،اینجااگه بیاین تبدیل به آدم سوخاری میشین

خب دیگه حس میکنم خیلی حرفیدم

خوش باشید

فعلابای بای

نوشته شده در چهارشنبه 07 تیر 1391ساعت 12:03 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |


بيا آخرين شاهكارت را بيبين
مجسمـه اي با چـشماني باز
خيره به دور دست
شايد شرق شايد غرب
مبهوت يك شكست،
مغلوب يك اتفاق
مصلوب يك عشق،
مفعول يك تاوان
خرده هايش را باد دارد مي برد

نوشته شده در چهارشنبه 07 تیر 1391ساعت 11:32 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(3) |


ميخواهي بروي؟
خب برو...
انتظار مرا وحشتي نيست
شبهاي بي قراري را هيچ وقت پاياني نخواهد بود
برو...
براي چه ايستاده ايي؟
به جان سپردن کدامين احساس لبخند ميزني؟
برو..
ترديد نکن
نفس هاي آخر است
نترس برو...                                 

احساسم اگر نميرد ..بي شک ما بقي روزهاي بودنش را بر روي صندلي چرخدار بي تفاوتي خواهد نشست
برو...
يک احساس فلج تهديدي براي رفتنت نخواهد بود
پس راحت برو
مسافري در راه انتظارت را ميکشد
طفلک چه ميداند که روحش سلاخي خواهد شد
برو...
فقط برو.....


نوشته شده در چهارشنبه 07 تیر 1391ساعت 11:08 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |



با من امشب چيزي از رفتن نگو
نه! نگو! از اين سفر با من نگو
من به پايان مي رسم از کوچ تو

با من از آغاز اين مردن نگو
کاش مي شد لحظه ها را پس گرفت
کاش مي شد از تو بود و تا تو بود

کاش مي شد در تو گم شد از همه
کاش مي شد تا هميشه با تو بود
با من امشب چيزي از رفتن نگو
نه! نگو! از اين سفر با من نگو



من به پايان مي رسم از کوچ تو
با من از آغاز اين مردن نگو
کاش فردا را کسي پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بميراند به خواب

ماه را بر شاخه آويزان کند
مي روي تا قصه را غم نامه تدفين گل
مي روي تا واژه را باران خاکستر کني
ثانيه تا ثانيه پلواره ويران شدن
مي روي تا بخشي از جان مرا پرپر کني

با من امشب چيزي از رفتن نگو
نه! نگو! از اين سفر با من نگو
من به پايان مي رسم از کوچ تو
با من از آغاز اين مردن نگو

نوشته شده در چهارشنبه 07 تیر 1391ساعت 11:01 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(1) |


امشب دلم گرفته است

مي خواهم از گرفته هاي دلم برايت بگويم

از ابرهاي تيره اي که با نسيم خيانت به آسمان دلم آوردي

مي خواهم گريه کنم اما نمي توانم ...

مي خواهم تو را به ياد بياورم ...

و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم

اما افسوس ... گذشت دقايق چهره ات را از ياد من برده اند ! ...

مي خواهم اولين ساعتي که نگاهم کردي رو

به ياد بياورم ... اما افسوس ...

آخرين نگاه تلخ و سرد تو نمي گذارد ! ...

مي خواهم اولين دقايق با تو بودن را

به ياد بياورم ... اما افسوس ...

مي خواهم از گرفته هاي دلم برايت بگويم

اما نه! دلم نمي آيد
...

نوشته شده در سه‌شنبه 06 تیر 1391ساعت 02:01 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |

عکس متحرک....دوستت دارم

 

مینویسم...

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی
دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی 

دوستت  دارم  چون  دوستت دارم… 


نوشته شده در دوشنبه 05 تیر 1391ساعت 23:55 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |

[تصویر: fi43hq55638bcwsk6m9m.jpg]


هنوز سخن شیرینت

که با تمام وجود با لرزش لب به من گفتی

دوستت دارم

تمام وجودم را میلرزاند


و من جز کلمه زیبای دوستت دارم پاسخی برای تو نمیبینم ای عشق

نوشته شده در دوشنبه 05 تیر 1391ساعت 23:53 توسط lovelygirls2011| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران